تبليغاتX
همه دنیای ما

همه دنیای ما

از همه جا

راستی چرا وقتی رفتی

درب های ایستاده بر پاشنه

تنهایی را

پشت سر خویش نبستی

یاد باز یهای کودکانه به خیر

تو می فهمی که

جه بازی ذهن مرا در گیر

می کند

آره باز من کم آوردم

نه تو کم می آوری

چه می دانم

راستی تو دلت برای همه آن بازیها

 که این روز ها خبری

از آن نیست تنگ  نشده

ساده و بی ریا

یاد بازی بهانه است

کودکی هم بهانه است

و شاید بازی هم بهانه است

و فقط همه بهانه ای قشنگ من برای ...

کاش تو می فهمیدی که .....

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:7 توسط علی | |
نمی دونم اسم  این اتفاق را چه بگذارم نوعی هدیه و مائده الهی یا

مصیبتی فراتر از بزرگ شدن؟ موقعی که کوچک بودم و غم کودکی و بازیهای 

متعلق به دوران مرا به آرزوهای بلند آینده پیوند زده بود.ناگهان بزرگ شدم

اینقدر بزرگ که قسمت اعظم از آن در اختیار من نبود.

شوق بزرگ شدن هیچگاه مرا متوجه نکرد که برای بزرگ شدن ابزار بزرگی لازم است

. تا چشم به هم زدم دیدم بزرگ شدم و بزرگی می کنم

 و سالهاست که مصیبت آن مرا رها نمی سازد

روز ها از بزرگ شدن من می گذرد   و لی این روز ها و شاید

ماههاست که در تقابل با خلا های گذشته و آرزو های دیروز

 و آمال امروز سرگردان و آشفته ام. روز هایی که فکر می کردم

که زندگی بیشتر شبیه بازی های کودکانه است و ما بزرگها را راهی در آن نیست.

چشم را که گشودم خود را اسیر  بازیهای کودکانه دیدم  با امتیازهای سوخته

و نگاه تمسخر آمیز هم بازیان خردسال که عده ای بزرگ شده اند  و عده ای

هم در حال بزرگ شدن هستند

.....................

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:53 توسط علی | |
دل آدم آرام می لغزد وقتی

خدا بر تاب خیال من و تو

تاب می خورد

به وسعت همه نگاه هایی که به

سمت کوچه های دلهره است

به نشستن چکاوک بر شاخه

آرزوهایت حسادت می کنم

اینقدر در تقلای بزرگ شدنی

که فراموش کرده ای

شمعدانی های  لب پنجره

هنوز تشنه اند

حوضچه های خیال من هنوز بی

ماهی است

بر لب حوضه دلهره گربه ای

باسایه توهم ماهی کوچولو

به کمین نشسته است

تو اینقدر در آرامش ندیدن  هستی

که تمنای دیدن من از قله

همه تمنا های زمین فراتر است

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:34 توسط علی | |
آرام در شیب احساس

دامنه های سبز

عشق روان می شوی

به قله های دلهره نمی اندیشی

دشت های سبز خدا

در پای قدمهای خویشتن خدایی تو

به تمنای نیک ترین حادثه زمین

به انتظار حدوثی نو نشسته است

تو از سرزمین مستان باده فروش

و از بلندای مناره های تحیر

نگاه گرم خویش را

به زمین ارزانی می داری

تو  و تنها تو نیک میدانی

که زمین بستر هوس های آلوده به

تمنا های حقیری است

که قلب کوچک عشق را به آن راهی نیست

تو بی تا و بی نظیری در

ایستادن بر لب پنجره گشوده

به سمت دروازه های عشق

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:21 توسط علی | |
خستگی تمام وجودم را فرا گرفته

به وسعت چشمهای خیره

به افقی که هیچوقت محو نمی شود

و خورشیدی که در پشت کوه فرو نمی رود

شقیقه های خونین قله هایی

که مرا سالهاست در انتظار

تولد  پروانه از پیله ای خسیس

نگه داشته است

خسته ام امروز به وسعت

خمیازه های بلند خدا

که منتظر است

سالهای سال

که بشنود صدایی از

جنس مهربانی

از آدمی که فتبارک است

خسته ام به اندازه همه خیال های

باطل صلح و آشتی

که سالهاست پشت درب های

انتظار هوای ناپاک دروغ و ریا

را استشمام می کنند

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 15:57 توسط علی | |
 

 

نمی  خواستم سیاسی کنم

فضای  وبلاگ را

خوب دیدم  نمی توانم ننویسم

ولی  قصدم سیاسی نیست

-------------------------------------------

حسی  غریب ونگران

در پیچ های هزار توی  زمین

تردید و دلهره

عروسک های خیمه شب بازی

پول و قدرت

اجیر می کنند کرامت انسان را

تا بمانند در شیب های گناه

و نلرزند در سرمای بی عاطفگی

کفش ها بهانه ای است

تا به فاعل و مفعول حیات

و شهرت دهند

مهم نیست که خون کودکان

در جوی های شقاوت جاری است

مهم آن است که لنگه های کفش پرواز کنند

بر آسمان تمنا های حقیر

پا برهنه فریاد می زند

که دروغ است این مترسک خیال

خبرنگار نان خود را می خورد

و بوش نیز خرسند از این بازی

خوش به حال کارگردان نمایش

بد به حال ما سیاهی لشکر

که عید خود را آلوده ایم

به قصه لنگه های کفش

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 7:58 توسط علی | |
 

هزاران راه نرفته و

جاده های لبریز از غربت

و فریاد

می خواند مرا

تا که سوار شوم بر احساس زمان

پای این شکوه رفتن

درد های بودن فریاد می زند مرا

می پیچم در هزار توی زمین

پر از تکرار خویشتن خدایی خویش

شوق رفتن فرا می گیرد مرا

باز قصه ای نو

من چقدر تکرار خودم

و این مصیبت رها نمی سازد مرا

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 10:8 توسط علی | |
تسلیت

 

رخت های سفر رابست

تا انتهای دروازه های زمان

مهربانی را فریاد زد

وقتی که رفت

دروازه های سکوت باز بود

چشم هایی می پایید

گام های زندگی را

ولی او در حس های قشنگ

مهربانی جاری بود

--------------------------------------------------------

عزیزی رخت بر بست و رفت

و جماعتی را حزین کرد

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 12:41 توسط علی | |
 

بر بال سپید مهربانی

رنگ خاطره می زنم

جارو می کنم

غبار غصه های زمین را

از کلبه ی عارفانه عشق

جا نماز سبز زمین را

می گسترانم

بر نمد های خاکی دل

چشم به در دوخته ام

تا بشمارم فراز قد مهایی

که فرود می آیند بر

فرش قشنگ نگاه

آب می زنم کوچه های دلتنگی را

بر پیشانی افسون تو

می نویسم با قلم عشق

مهربون دوست داشتنی من

چقدر به خدا نزدیکم

وقتی مهراوه من

از تاب نگاهم بالا ميرود

و نوازش می کند

اشک های تب آلود مرا

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 12:59 توسط علی | |
 

فطر آمد و ما

چشم در چشم آینه

بقچه ها بوی تمنای خدا

یاد تافتون قدیم

خامه و سر شیر

خیزش پیچک

تا لب بوم همسایه

نبض روییدن یک شاخه بلوط

توی صحرای نگاه

همه را می فهم

 همه می شنوم

------------------------------------------------------------

خدا شکر که همه واحد ها پاس شد

اگرچه ناپلئونی

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 15:42 توسط علی | |