|
معلق در آشفتگی ذهن خویش بال بال می زند حس عاشقانه من تدبیر را در کشاکش درد های بودن به هوسهای زمین تعزیز نموده اند می شکند حباب تصورات من از زمین وقتی که شمعدانی های پنجره همسایه سالها بوی آب را فراموش کرده اند نمناکی خاطره هایم که از سراب کویر آب می طلبد قصه های بی راوی تلنبار ذهن های آشفته اند باز جیر جیرک می خواند آواز عشق را بی آلایش زمین......خاک .......آب حتی من و تو
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 12:28 توسط علی |
من فریاد می زنم تا بلندای آسمان و می شکنم سکوت ماندن را و حیرت سیاهی را که در بر گرفته فتنه های جهل مرا مد تهاست که حماقت را یافته ام در پیچ کوچه های تردید یادم آمد روزی که گم کردم یقین را در شیب خیابان های هوس در پشت چپر های سوخته احساس و جاده ای که به سمت شب های دلهره می رود جا نمازهایی که خاک آلود تمنای گشودنند و زانو هایی که جان قیام و رکوع ندارند ترا چه انتظاری است از من در حالی می شنوی فریاد زخمهای ریش دل مرا + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 13:49 توسط علی |
اینقدر تردید گلویم را فشرد تا گفتم بله شاید قصه ای بود آن رفتن و این آمدن و شاید این نیز بگذرد و بایستد این زمان که نگران می کند مرا که بمانم یا بروم گفت بمان و بنویس اگر چه منفعتی در آن نباشد و شاید باشد چه میدانم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 21:15 توسط علی |
باشه به خاطر دوستان پست قبلی را برداشتم به خاطر آبجی.......علی آقا........ سحر........محمد........آبجی ستاره........ساحره و............. + نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 14:42 توسط علی |
از دور دست ها صدایی می آید ندایی و شاید آوایی کفش ها بند هایش باز است چمدان وطن به اندازه همه دلتنگی ما جا دارد غبار غربت رنگ آسمان را برای ندیدن یا دلهره دیدن ارغوانی و یا شاید خاکستری رنگ ها از یادم رفته است تنها رنگ جضور از سر و کولم بالا می رود گفتن از این پرواز و حضوری به اندازه تعداد آسمان های ملکوت و کمتر از طول آفرینش و شاید از ورز آمدن گل خلقت باند های دل خود را دیشب همین دیشب گل آرایی کرده ام آیا تو بر قلبم هبوط خواهی کرد منتظرم ای خدا
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 7:31 توسط علی |
گفتی پیچیده می نویسم و سادگی به درونم راهی ندارد می پیچونم که پیچده بماند جاده های بی پیچ درونم ساده می نویسم چون یادنگرفته ام از فراز زمین تمنا های هوس آلود خویش را تعزیر کنم بند های کفشم را نبسته ام کوچه مرا فریاد می زند در پشت تمنای صبح و طلوع سحر نزدیک است و سپیده می زند بر می خیزم من قراری دارم جا نمازم هنوز پهن است خاکستر حضورم همه جا را فرا گرفته است در تلاقی سحر و خاکستر های من هستی چه رنگ سربی دارد تو باور نداری که من به اندازه دوست داشتن ساده ام ؟
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 13:51 توسط علی |
بهار رسید و نگاه کرد
به دروازه هایی که هنوز باز بودند و انتظار می کشیدند و تن خسته تو من و ........ که رسیدن همه آرزوی ما بود با هم رسیدیم این قصه ما بود چشم بر هم نگذاشتم از خستگی تو رفتی و تو چه خوب واژه رفتن را می فهمی باز من باختم + نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387 9:27 توسط علی |
این روز ها واژه ها گاهی یور تمه می روند و گاهی هم چاپار می شوند و گاهی خرامان چون آهوانی مست علفزارهای الست روز گارم بد نیست سهراب به بند کشیده این نظم واژه را و چه کسی باور می کند که روزگار من هم بد نیست و شاید تو بهتر باشد دست هایم نای صید واژه نداشت و پا های رمق دویدن ولی نشستم و نگاه کردم این حنون واژه ها را شاید همه عاقلند این جماعت منتظر و تنها من و تو دیوانه ایم و شاید مجنون
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 22:1 توسط علی |
بالا میروم تا آنجا که دست واژه ها به من نرسند می گریزم از زمین و دست های آلوده به تمنا های حقیر ترس را در ملحفه اعتماد می پیچم و برای کودکان تردید لالایی یقین می خوانم شاید دیگر نترسم از یقین وقتی که بالا می روم از نردبان قشنگ عشق قالب های عادت را آلوده اند احساس عاشقانه من و تو را به عرف مجلد شرع خواهم شکست و تکوین سرزمین هیجان و ملکوت را در گوش همه گیس بریده های زمین فریاد خواهم زد و شهادت خواهم داد تا زمین باور کند روشنایی صبح را که سایه ای است از تو
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 20:19 توسط علی |
من تمام جاده های جهان را به
جستجوی تو آمده بودم..... پیاده.... تو باور نکردی.... کاش پینه های پای پیاده ام را نشانت می دادم کاش به تقلایی که می کنم تا درب قدیمی و زنگار زده هوس های آلوده به زمین را به سمت خدا بگشایم....... می دیدی و راه رفتنم را از روی پنجه های پایم از روی خارهای تمنای زمین و نیم سانتی که به خدا نزدیک می شوم می بوسم تاول های کف پایی را که به سمت خدا می رود و سجده میکنم در امتداد جاده ای که تو را به سمت خدا می برد با اشک هایی که به وقت دلتنگی مقدس است پا های سالک جاده های بی انتها را خواهم شست کاش یقین نداشتم که این راه به سمت حس های قشنگ ملکوت می رود تو باور نداری؟ + نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 22:57 توسط علی |
|
| ||||||